فخر الدين ابراهيم همدانى ( عراقى )

76

كليات ( فارسى )

عاقلان گرچه زهر چيز بدانند او را * نه همانا بشناسند يقين تا بينند هر صفاتى كه عقول بشرى دريابد * ذات او زان همه اوصاف مبرا بينند خوش‌دلان از رخش امروز بهشتى دارند * نه بهشتى كه دگر طايفه فردا بينند گر ببينند جمالش نفسى مشتاقان * ز اشتياقش دل خود واله و شيدا بينند 210 نفسى باد صبا گر بسر كوش وزد * خوش‌دمان خوش‌تر از انفاس مسيحا بينند تشنگان ار همه درياى محيط آشامند * در دل از آتش سوداش شررها بينند دردنوشان كه همه دردى دردش نوشند * مستى دردى دردش نه ز صهبا بينيد ساغر دل ز مى عشق لبالب دارند * دم بدم حسن رخ يار در آنجا بينيد گرمى ساغرشان عكس بر افلاك زند * كل افلاك چو ذرات مجزا بينند 215 سالكان چونكه هوا را بقدم پست كنند * پاى خود بر زبر عرش معلا بينند سرشان بر سر زانو ، رخشان بر در دوست * قبلهء زانوى خود را كه سينا بينند باز محنت‌زدگان از غم و اندوه فراق * دل چو آتشكده و ديده چو دريا بينند گر زنند از سر حسرت نفسى وقت تموز * بس كه تفسيده‌دلان زان دم سرما بينند ور برآرند دگرباره دمى از سر شوق * ز آن نفس اهل زمستان همه گرما بينند 220 قدسيان منزلت اين چو همه درنگرند * رتبت قطب زمان از همه بالا بينند از مقامات جلالش همه را رشك آيد * كه مقامش ز مقامات خود اعلا بينند همه گويند كه آيا كه تواند بودن * كه جهان روشن از آن طلعت غرا بينند ؟ ناگه از لطف زمانى سوى ايشان نگرند * همه مدهوش شوند ، جانب بالا بينند خاص حق ، صاحب قدوس ، بهاء الاسلام * غوث دين ، رحمت عالم زكريا بينند 225 زده يابند سرا پردهء او در ملكوت * همنشينش ملك العرش تعالى بينند سبحه‌اش نور و مصلاش رداى رحمان * لجهء بحر ظهورش متوضا بينند خاك پايش بتبرك همه در ديده كشند * تا مگر از مددش نور تجلا بينند قطب وقت اوست ، همه عالم ازو آسوده * بر درش زبدهء ابدال تولا بينند خوبرويان بجهان شيخ هم او را دانند * در جهان نيست جزو شيخ دگر تا بينند